می خواستم واسش کامنت بذارم که خیلی طولانی شد و فکر کردم بذارمش توی وبلاگم .
نوشته شون اینه :
اینجا و اونجا
اینجا اگه به یه دختر خانومی بگی روسپی یا هرزه آنچنان بلائی سرت میآره که نگو.
توی مملکت من خیلی از دخترها خودشون به خودشون لقب روسپی و هرزه میدن. چرا؟
شاید یه دلیلش این باشه که میخوان نشون بدن خلاف اجتماعشونن. میخوان با این حرفها بگن که متفاوتند یا این موضوع رو نشونه روشنفکری میدونن.
به نظرتون عجیب نیست که یه جای دنیا دخترها اینطور برای خودشون شخصیت قایل میشن و جای دیگه به راحتی حاضر میشن بپذیرن روسپی یا هرزه هستن؟
پ.ن: به نظرم روسپی بودن شرف داره به هرزه بودن. اینکه برای پول تنت رو بفروشی رو حداقل میشه یه جور کار دونست. اما اینکه همینطوری هی تنت رو بدی دست این و اون چی؟
خب خیلی چیزهای میشه در مورد این پست ایشون گفت ،مخصوصن پی نوشتش که در مورد هرزه بودن و روسپی بودنه . و اینکه اگه تو بابت "دادن تنت دست این واون " پول بگیری شرف داری و به هر حال شغلت اینه !
این وسط تنها چیزی که اهمیت نداره این قضیه است که آدم بالاخره اختیار تن خودش رو که داره ؟ گرچه فکر نمی کنم وقتی همچین تفکری رو داشتی یه زن رو آدم حساب کنی که بخوایی اختیاری هم واسش متصور بشی .
ولی خب حرف من اصلن این ها نیست .
من می خوام راجع به اون کلمه ی روسپی(همون جنده ی خودمون) بنویسم و اینکه چرا این قدر در برخورد آدم ها با این کلمه در اون جا و این جا تفاوت هست .
واسه اینه که بار معنایی این کلمه ها توی ایران با اون جا فرق می کنه . اون جا وقتی به یکی می گن روسپی معنیش فقط میشه : تو تن فروشی می کنی . اما این جا آخرینش تن فروشیه ومعنیش شامل این چیزهاست:
تو به درخواست من جواب منفی دادی یعنی داری با یکی دیگه می خوابی و جنده ای (ببخشید که عفت کلام ندارم ولی تا حالا کسی به من نگفته روسپی )، تو مدل دخترهای دیگه زندگی نمی کنی پس جنده ای ، نمی تونم تو رو توی هیچ کدوم از چهارچوب های پیش ساخته ی ذهنیم بذارم پس جنده ای . تو از حقت دفاع می کنی پس جنده ای . صداتو می بری بالا پس جنده ای . خودت رو یک آدم می دونی و توقع احترام داری ، پس جنده ای . فکر می کنی ، شک می کنی نمی خوایی هرچی بهت میگن قبول کنی، پس جنده ای ، نفس می کشی پس جنده ای .....
با این تفاسیر فکر می کنین جنده بودن تو این مملکت کار آسونیه ؟
و کار به این مشکلی افتخار نداره؟
پ.ن : شاهد این پست همون جور که از غیب رسیده بود غیب شد . ولی خب من میدارمش این جا :
همه وجودم در عرض چند ساعت به گه کشيده شد. دوستش داشتم ولي چه فايده؟ مدام نفرت و بد بيراه؟ بهش گفتم «هرزه»، مي دانم بد گفتم، «بد» کم است، کارم به معني واقعي کثافت بود ولي نمي توانستم کار ديگري بکنم. هنوز هم دوست اش دارم ولي ديگر... ديگر نمي توانم ادامه دهم. به قول اون من آدم ضعيف و بدبخت و ابله و کودني هستم که هيچوقت نتوانستم معادلات زندگي بزرگ ها را درک کنم. هيچوقت.من نمي تونستم چيزي باشم که اون مي خواست باشم، چون اگه اون باشم که ديگه من، من نيستم، يعني منِ خودم نيستم. خدایا کمکش کن .