Nedstat Basic - Free web site statistics
Personal homepage website counter
Free counter

jeudi, janvier 04, 2007

نامه ی سرگشاده ای از یک نازلی با تمایلات ناسیونالیستی به خانوم ِ سارا صابری



در شماره ی 356 فیلم، صفحه ی 106 که همون از میان نامه ها باشه، یک نامه ای چاپ شده از خانوم ِ سارا صابری. عنوانش هست: "من به شهر شما آمدم".

اول از طی مسافتِ 895 کیلومتریِ شیراز-تهران برای رفتن به نمایشگاه مطبوعاتِ تهران نوشتن و سالن شماره ی 35 و غرفه ی مجله ی فیلم و برخورد خوب آقایان یاری و صدری. تا این جاش هیچ مشکلی نیست. خیلی هم خوب و هیجان انگیز و گوگولیه. مشکل از جایی شروع میشه که ایشون بر می گردند شیراز.
این جا قسمت هایی از نامه رو عینن میارم:

"...در حالی که من این جا، در پایتخت فرهنگی ایران و در میان خانواده و دوستانی تحصیل کرده باید هزاران دلیل بیاورم که چرا می خواهم چهارشنبه سوری را در سینما ببینم...باید هزاران دلیل بیاورم تا دیدن قرمز یا سفید کیشلوفسکی را توجیه کنم. این جا در ویدئو کلوپ وقتی فیلم جدید می خواهم نگاهی به من می اندازند و فیلم هندی و یا حداکثر شاخه گلی برای عروس را بهم پیشنهاد می کنند... این جا کسی نام کازابلانکا را نشنیده... این جا باید دو ساعت حرف بزنم تا بیهوده سعی کنم این را بفهمانم که دیدن پدر خوانده حتی با زبان اصلی ارزش وقت گذاشتن را دارد... خوش به حالتان که به هر کسی بگویید کوپر، باتلر، دن کورلئونه، آل پاچینو، رابرت دنیرو و جایزه ی اسکار به شما لبخند می زند. این جا با دهان باز به من نگاه می کنند که از کجا اسم این بازیگر ها و کارگردان ها را بلدم( با حاتمی کیا مشکل دارند چه برسد به فرد زینه مان و پیتر جکسن و اسپیلبرگ)...."


من یکی که دهنم باز مونده بود با خوندن این نامه. نه از اسم هایی که ایشون بلدن، بلکه از شهری که توصیف کردن. بعد دوستای من می گن چرا ملت فکر می کنن شیراز دهاته، یا من حرص می خورم از دست اون مدل آدما. ای بابا این خانوم صابری خودش داره این جا زندگی می کنه همچین چیزهایی می نویسه، دیگه چه توقعی از بقیه؟


و اما "خانوم صابری عزیز، اول که تبریکاتِ عمیق و صمیمانه ی من را پذیرا باشید. بابت اینکه در این شرایط دهشتناکی که توصیف کردید توانستید این همه اسم بلد باشید و قرمز و سفید و پدر خوانده و برباد رفته و کازابلانکا و ماجرای نیم روز را دیده اید و هشتصد و نود و پنج کیلومتر کذایی را رفته اید برای دیدن غرفه ی مجله ی محبوبتان. کاری که از یک شیرازی در حالت عادی بعید است چه رسد به کسی در شرایط شما. پشتکار شما ستودنی است. تبریکاتم به شما وقتی صمیمانه تر و عمیق تر می شود که می بینم خانواده و دوستانِ تحصیل کرده ی شما حتی فیلم ها عامه پسندی مثل ماتریکس و پدر خوانده و کازابلانکا و بر باد رفته را ندیده اند و با حاتمی کیا مشکل دارند چه رسد به فرد زینه مان و پیتر جکسن و اسپیلبرگ که فیلم هایشان چپ و راست از صدا و سیما پخش می شود.

اما، می دانید خیلی دلم می خواهد کمی از شرایط زندگی شما بدانم. حداقل اینکه کجای شیراز ساکن اید، کدام دانشگاه درس خوانده اید، در چه رشته ای و از این قبیل. چرا که خداوندِ منان شاهد است من هم دارم در همین شهر زندگی می کنم، در همین پایتخت فرهنگی که وصف فرمودید، اما نه مشکل فیلم گیر آوردن دارم نه خانواده و دوستانِ تحصیل کرده و تحصیل نکرده ی من مثل خانواده و دوستان تحصیل کرده ی شما هستند. اینکه می پرسم کجای شیراز زندگی می کنید هم بابت اوصافی که از ویدئو کلوپ ها فرمودید. اول: این را جدن و صمیمانه عرض می کنم، تشریف بیاورید من شخصن شما را می برم ویدئو کلوپ و از همین جا قول می دهم به عنوان دوست صمیمی ام معرفیتان کنم که هر فیلمی خواستید تقدیمان کنند. دوم: آخر خواهر من، هر جای ایران وارد ویدئو کلوپ شوید و بگوید "سلام فیلم جدید چی دارین" همین آش است و همین کاسه. مثلن همین ویدئو کلوپ سر خیابانِ ما. سه چهار ماه اولی که من می رفتم آن جا، به همین شکل فیلم پیشنهاد می داد. بعد سلیقه ی من را فهمید و حالا محال است همچین آشغال هایی تحویلم بدهد. گیرم طرف پرت تر از این حرف ها باشد، اصلن گیرم همه ی ویدئو کلوپ های اطراف محل زندگی شما پرت باشند، شما که پا می شوید هشتصد و نود و پنج کیلومتر تا سالن شماره ی سی و پنج می روید نمی توانید چند کیلومتر در شهر خودتان برای گرفتن فیلم مورد علاقه تان بالاتر یا پایین تر بروید؟

بعد هم خانوم جان شیراز این همه انجمن فیلم دارد و این همه جلسه ی نمایش فیلم های روز جهان. مسیرتان را عوض کنید از میدانِ نمازی رد شوید، هر دو-سه هفته یک بار بیل برد یکی اش را می بینید. این همه کارگردان و بازیگر و منتقدِ طراز اول برای نقد فیلم ها به شیراز می آیند، جای کلنجار رفتن با دوستانتان بروید در جلسات آن ها شرکت کنید.

اصلن از همه ی این حرف ها گذشته خانومِ سارا صابریِ عزیز، شما هنوز فرق خانواده و اطرافیان را با شهری که درش زندگی می کنید نمی دانید؟ آخر اگر شما دوستانتان را درست انتخاب نکردید، تقصیر از شهر شماست؟ محیط دوروبر را خود آدم می سازد. چه اصراری دارید همچنان با این آدم ها رفت و آمد کنید؟ و از آن طرف، یعنی برای خانواده ی شما، علایق شما تا این حد بی ارزش است؟"





آدم می مونه به خدا تو حرف های بعضی آدم ها. خوب خواهر من می خوایی نامه ات چاپ شه، بردار عین بقیه بنویس که دفعه ی اوله دست به قلم می برم و برای مجله ای نامه می نویسم و چیزی که باعث شد دست به قلم شوم فلان است و بهمان. اصلن همون تیکه اول نامه کافی بود برای تضمینِ چاپ شدن.
یکی نیست بگه بابا جان می خوایی شرایطتت رو توصیف کنی، حداقل فقط از خانواده و دوستای تحصیل کرده ات بد بگو، چه کار داری به شیراز ِ عزیز ِ من؟
janvier 2005   février 2005   mars 2005   avril 2005   mai 2005   juin 2005   juillet 2005   août 2005   septembre 2005   octobre 2005   novembre 2005   décembre 2005   janvier 2006   février 2006   mars 2006   avril 2006   mai 2006   juin 2006   juillet 2006   août 2006   septembre 2006   octobre 2006   novembre 2006   décembre 2006   janvier 2007   février 2007   mars 2007   avril 2007   mai 2007   septembre 2007   octobre 2007   novembre 2007   décembre 2007   janvier 2008   février 2008   mars 2008   avril 2008   mai 2008   juin 2008   juillet 2008   août 2008   octobre 2008   novembre 2008   décembre 2008   mars 2009   mai 2009